سلام دوستان ! 

همونطور که گفته بودم میخوام در مورد نکاتی که در انیمه شینگکی کشف کردم حرف بزنم و تئوری هایی که به ذهنم رسیده رو بهتون بگم 

این بلاگ در مورد انیمه هست و هیچ اسپویلی از مانگا وجود نداره !

پس اگه انیمه رو تا آخرین فصلی که اومده دیدید تشریف بیارید به ادامه ی مطلب که خیلی حرف دارم ! XD



من انیمه رو بعد از فصل آخر که اومد از اول دیدم نکته هایی که متوجه شدم ازین قراره :


از بس که فاصله ی بین فصل ها طولانی شد که واقعا یادم نمی اومد چی بود و چی شد 
و بعد از پایان شوکه کننده ی فصل آخر کلی سوال تو ذهنم اومد و خاطرات مبهمی از چند سال پیش 
به خاطر همین باز بعد 6 -7 سال دوباره از اول انیمه رو دیدم (این دفعه با ذهنی باز و آگاه از حقایق  )

خب خیلی جالب بود ! 
واقعا این داستان از همون اول داشت ما رو به این مسیر می کشوند و نشونه های مختلفی تو هر کدوم از قسمت ها وجود داشت 


مثلا همین راینر ... از همون اول انیمه راینر شخصیت متناقضی داره 
برتولت هم همش با نگرانی بهش نگاه می کنه و تو فصل دوم وقتی تو قلعه گیر افتاده بودن و راینر جون کنی رو نجات میده کاملا تو نقش سرباز بودنش غرق شده 
بعدش همونجا برتولت بهش میگه : ما جنگجوییم نه ؟ 
راینر با تعجب میگه : جنگجو چیه ؟ چی میگی برتولت ؟


راینر دچار اختلال شخصیت تجزیه پذیر شده و برای کنار اومدن با نقش های متضاد و فشار های روانی که روش هست شخصیتش دو تیکه شده و به صورت ناخودآگاه این حالت رو تجربه رو میکنه 


(اختلال شخصیت تجزیه پذیر ممکنه خودآگاه یا ناخودآگاه باشه ... اگه خودآگاه باشه فرد خودش می دونه که کاراکترای مختلفی در درون خودش داره .. معمولا وقتی وقتی جای شخصیت ها عوض میشه فرد دچار فراموشی میشه و از کارهایی که شخصیت دیگه اش انجام داده بی خبره)



تو همین فصل آخر لحظه ای که مارکو خورده میشه خیلی واضح نشون میده این حالت رو 


قسمت جالب دیگه داستان مربوط میشه به یومیر ...
یومیر حدود 60 سال پیش تو مارلی زندگی می کرده و بچه ی فقیر الدیایی بوده و توسط یکی از فرقه های الدیایی انتخاب میشه و اسم "یومیر" رو روش می ذارند و اعضای فرقه به دروغ میگن که یومیر خون پادشاهی تو رگ هاشه و اعضای اون فرقه یومیر رو می پرستند
اما در نهایت ارتش مارلی بهشون حمله می کنه و همه ی تقصیر ها هم گردن یومیر میفته و در نهایت با تزریق به تایتان بی عقل تبدیل میشه و به گفته خودش حدود 60 سال تو اون بیابان سرگردان بوده 
تا اینکه خیلی اتفاقی به گروه جنگجو های مارلی یعنی آنی و برتولت و راینر و مارسل بر میخوره 
و اتفاقی مارسل که میزبان تایتان آرواره هست رو می خوره و بعد شصت سال به انسان تبدیل میشه !! 

نکته ی دیگه هم تو این فلش بک بود "مسیر" بود ... 
"مسیر" گویا یه بعدیه شبیه برزخ که زمان و مکان نداره و تمام حقایق درش وجود داره ...
یومیر "مسیر" رو دید 

شاید دلیل اینکه با برتولت و راینر به مارلی برگشت همین بود
تو "مسیر" متوجه شد که باید برگرده به مارلی (انگار سرنوشت رو دید)


نکته ی دیگه هم در مورد آکرمن هاست 
پدر بزرگ کنی تو فصل سوم به کنی گفت که ما آکرمن گروهی بودیم که محافظ پادشاه بودیم 
خاندان های مختلفی محافظ شاه درون دیوار بودن و آکرمن و خاندان شرقی هم یکیشون بوده 
اما پادشاه چون از قدرتشون می ترسه دستور میده همشون کشته بشند 

جالبه که میکاسا یه دورگه اس از هر دو خاندان شرقی و آکرمن 
پس دلیل قدرت زیادش می تونه همین باشه 

ازون طرف هم لیوای رو داریم 
عملا تنها کسانی که واقعا از پس کشتن غول ها برمیان لیوای و میکاسا هستند 
غول های معمولی که هیچ ، تایتان های کامل رو هم می تونن شکست بدن 
پس شاید دلیل ترس پادشاه همین بوده 
چون پادشاه داخل دیوار هم خودش میزبان تایتان مادره 
شاید ترسش ازین بوده که آکرمن ها تایتانشون رو تصاحب کنن و از طرفی هم قدرت فراموشی تایتان مادر رو خاندان های اصیل بی تاثیر بوده



من فکر می کنم میکاسا و آرمین (مخصوصا آرمین) یه نقش خیلی بزرگ داشته باشند ... چرا ارن کروگر گفت که میکاسا و آرمین رو نجات بده ؟ 

یعنی اینقدر این قضیه مهمه که در "مسیر" وجود داره و تو ناخودآگاه ارن کروگر ثبت شده ..
با وجود تمام اتفاقاتی تا الان پیش اومده آرمین الان دو بار از مرگ نجات پیدا کرده پس حتما یه دلیلی وجود داره برای زندگیش 
حتی اون قسمت که سر سرنگه درگیر شده بودند ارن گفت که "اون کسی که قراره ما رو نجات بده نه منم و نه اروین ... آرمین کسیه که این کار رو میکنه "
پس شاید واقعا آرمین این وسط یه تاثیر بزرگ داشته باشه 


راستی این نکته هم جالبه که اسم انیمه شینگکی نو کیوجین یعنی تایتان حمله کننده هست و میشه اینطور برداشت کرد که قهرمان انیمه در واقع تایتان حمله کننده هست و نه خود شخص ارن ! 




خب ... جالب ترین چیزی که دیدم اندینگ فصل دوم انیمه هست که سرشار از اسپویل بوده و حتما اون موقع مانگاخون ها داشتند به ریش انیمه بین ها می خندیدن ! 
که می خوام مفصل توضیحش بدم :



اولین تصویری که نشون میده ... یه دختری که در مقابل یه موجود عجیب و هیولا وار وایساده و یه چیزی شبیه به میوه تو دست دختره هستش 
یومیر که در حال بستن قرار داد با یه موجود غیر انسانیه و احتمالا اون چیزی که تو دستش گرفته همون ماده ی ارگانیکه که بعدش با استفاده ازش قدرت فوق العاده تایتان ها رو به دست میاره 

مردم الدیا یومیر رو خدایی می دونستند که با لمس ماده ی ارگانیک قدرت بی نظیری به دست آورده 
مردم مارلی اعتقاد داشتند که یومیر با شیطان قرار داد بسته و این قدرت رو تصاحب کرده 

تئوری من : من فکر می کنم این دو داستان هر دو با هم درست میشه 
یومیر اینطور که تو این تصویر پیداست دختربچه بوده و شاید به خاطر نجات مردمش دنبال راهی می گشته 
و اینطوری بوده که با یه هیولا رو به رو میشه و اون هیولا بهش پیشنهادی میده ... به دست آوردن یه قدرت بی نظیر 
یومیر پیشنهادش رو می پذیره و بعدش با لمس اون میوه قدرت تایتان ها رو به دست میاره 
(شبیه به داستان حوا هست و میوه ی ممنوعه )
اینکه این قدرت خوب بوده یا بد بعدا مشخص میشه 




تصویر بعدی نشون میده که یومیر به تایتان تبدیل شده و در حال جنگه 
احتمالا در حال دفاع از مردم خودشه 





و اما اینجا 
شاه فریتس شاه اول دیوار ها 
و تصویر پایین سه تا دختر که همون ماریا و رز و سینا هستند 
سه دختر شاه فریتس که در حال خوردن چیزی هستند شبیه به بقایای یه تایتان در حالی که دارند گریه می کنند 

اگه دقت کنید نه تا ظرف خون هم دور اون اسکلت وجود داره 
شاید به نشانه ی اینکه بعد از مرگ یومیر تایتان ها به 9 تا تایتان مجزا تبدیل میشند 

حالا این قدرت موهبت الهیه یا نفرین شیطانی ؟
به نظر من نفرینه 
هر کسی که تایتان میشه کلا 13 سال زندگی میکنه 
از طرفی انتقال این قدرت به نسل بعد از چنین روش بی رحمانه ای که خوردن تایتان قبلی هست و معمولا خویشاوند هستند صورت می گیره 
قدرت تایتان تنها باعث جنگ های بیشتر شده 
چه برای مردم الدیا و چه مردم دیگه دنیا 
شاید یومیر فقط می خواسته از مردمش محافظت کنه اما خبر نداشته بعد ازین قراره خودش به زودی بمیره و بعدش هم 9 تایتان به وجود بیاد و حدود 2000 سال جنگ بین الدیا و مارلی و بقیه ی مردم دنیا رقم بخوره ...

خود یومیر هدف خوبی داشت اما شاید واقعا اون موجودی که باهاش قرارداد بست شیطان بود و فریبش داد ...





این تصاویر جنگ های بی شماری که بین تایتان ها و انسان ها صورت گرفته رو نشون میده و چطور دنیا به جهنمی تبدیل شده 
پس خشونت و جنگی که مارلی در موردش میگه حقیقت داشته 

و در نهایت با گرفتن 7 تا از تایتان ها الدیا شکست می خورند و شاه فریتس به این راه حل میرسه که یه بهشت دروغین بسازه و مردم الدیا رو داخل دیوار ها نگه داره 




با استفاده از تایتان ها دیوار ها رو میسازه 



مردم الدیا که به سمت دیوار ها کوچ می کنند 




این تصویر هم انگار همون جمله ای که تو انیمه گفته شد رو نشون میده : این مردم مثه پرنده ای درون قفس هستند 
پرنده ای که خودش داره به سمت دیوار و قفسش پرواز می کنه 
نشون میده مردم الدیا به اختیار خودشون زندگی درون دیوار رو ترجیح دادند 




اینجا می بینیم تایتان هایی که تو همون صحرایی که به سمت دیوار ها میره به وجود اومدند 
همون تایتان هایی که در واقع مردم الدیایی هستند که توسط مارلی این بلا سرشون اومده 




تصویر آخر هم 9 تا تایتان رو نشون میده 
خب نکته ای که هست اینه که آیا تایتان مادر و تایتان یومیر یکی هستند ؟ 
من فکر می کنم که اینا با هم متفاوت هستند 
تایتان یومیر قدرت کامل و 9 تا تایتان با هم بوده 
اما تایتان مادر بخشی از ازون قدرته و 8 تایتان دیگه قدرت های دیگه رو دریافت کردند 

پس این تصویر که مردم الدیا اشتباها یومیر می دونستند تایتان مادره 
اون علامت ضربدر هم جالبه 
مثه همون علامتیه که الدیایی های مبارز رو بدنشون می زدند




و آخرین چیزی تو انیمه نشون داد و شاید براتون جالب باشه کتابیه که هیستوریا وقتی بچه بود می خوند :


تصویر این کتاب دقیقا شبیه به داستان یومیره ... 
یه سیب تو دست های اون دختره و در مقابل یه هیولا وایساده ...
(هیولا سیب رو به دختر داده یا دختر سیب رو به هیولا داده ؟)

شاید یومیر سیب رو به هیولا داده و هیولا در مقابل بهش قدرت تایتان ها رو داده ... 
شاید داستان واقعی یومیر تو این کتاب نوشته شده باشه ...






نکته هایی در مورد یومیر و کریستا (تئوری ها)


نکته های جالبی در مورد این دو کاراکتر هست و نظریه های جالبی که در موردشون وجود داره 

اگه یادتون باشه اسم شخصیت دختری که توی کتاب داستان هیستوریا بود کریستا بود 
پس شاید اسم اون هیولا یومیر بوده ! 
اینطوری خیلی جالبه نه ؟ 

تئوری های من :

شاید داستان ازین قرار بوده که کریستا دختری که تو این داستان در موردش گفته اون کسی بوده که با یومیر (دیو یا هر چیز دیگه ای ) رو به رو میشه و بعدش یومیر قدرت تایتان ها رو بهش میده 
ازونجایی که کریستا به عنوان یه دختر خوب و مهربون معرفی شده احتمالا حتی با یومیر هم صرف نظر از ظاهرش دوست شده و در واقع همون اتفاقی که الان افتاد بین کریستا و یومیر جدید ! 
من حدس می زنم که این انتخاب اسم ها اتفاقی نبوده و همینطور طراحی تایتان یومیر که دقیقا شبیه همین تصویر تو این کتابه 
شاید کریستای گذشته سرنوشتش مثه هیستوریا بوده و از خانواده ی پادشاهی فریتز بوده اما به همون دلیل طرد شده 
همون طور که پدر هیستوریا بعد از اینکه فهمید به قدرت دخترش نیاز داره به طرفش رفت... شاه فریتز هم به همین دلیل به دنبال کریستا که قدرت عظیمی داره میره 
اون تصویری که سه تا دختر دارند یه چیزی رو می خوردند احتمال می دم که اون بقایای کریستا باشه ! 
احتمالا شاه فریتز کریستا رو می کشه و از دختراش می خواد که اونو بخورند تا اینطوری قدرتش رو جذب کنند 
تو اون تصویر به جز سه تا دختر شش نفر دیگه هم هستند پس میشه نتیجه گرفت اون 9 نفر وارث های بعدی بودن اینطوری شده که قدرت تایتان یومیر به نه تیکه تقسیم شده 
با یه روش خیلی بی رحمانه ! هم نوع خواری !
یومیر که قدرتش رو به کریستا داده وقتی که میفهمه که کریستا اینطوری کشته شده مردم الدیا رو نفرین می کنه و نتیجه اش میشه همین جنگ های بعدش و تبدیل شدنشون به تایتان و خورده شدنشون توسط همدیگه (انگار می خواسته انتقام اون بلایی که سر کریستا آوردن رو بگیره)
از طرفی هم همین 13 سال عمرشونه که یه تئوری هست که میگه چون کریستا تو سن 13 سالگی کشته شده یومیر افرادی که قدرتش رو ازش دزدیدن رو نفرین کرده تا هیچ کدوم بیشتر از کریستا زنده نمونن ...



آیا این شباهت بین این دو تصویر تصادفیه ؟ 
آیا تشابه اسم ها اتفاقی بوده ؟

به نظر من این تئوری جالبیه و خصوصا اینکه دقیقا به موازات داستان هیستوریا و یومیره 
هم یومیر و هم هیستوریا اسم هایی روشون گذاشته شد که متعلق به خودشون نبود
اما انگار یه دلیلی این وسط وجود داشته و در نهایت همون تقابل که در گذشته اتفاق افتاده دوباره تکرار شده 
یک بار دیگه یومیر و کریستا با هم آشنا شدند و دوباره به همون تفاهم با وجود تفاوت هاشون رسیدند ...